یادداشت های یک کودک گم شده
جام شوکران من ، نوشین چشمان تو باشد ! (مسعود)
کم کم ، دارم احساس میکنم تنها خانه من ، تنها مکانی که همیشه در اوج ناتوانی به آن باز میگردم . و در آن اوج آرامش لایتناهی را تجربه میکنم ! تنهایی من است ! (مسعود)
از وقتی دخترک ترکش کرده بال پریدن دلش قیچی شده فکر اینکه چرا ترک شده تبدیل به کابوس روز و شبش شده ما آدما تا وقتی که چیزی رو داریم قدرش رو نمیدونیم ولی بلافاصله وقتی
از دستش میدیم حس میکنیم که قسمتی از روح ما گم شده ! وقتی باید حرف بزنیم سکوت می کنیم و همه چیز رو از دست میدیم و وقتی
که همه چیز از دست رفت و وقت سکوت رسید شروع میکنیم به حرف زدن و التماس کردن ! شبا با خیال دخترک توی رخت خواب عشق بازی میکنه ! هنوز بالشش بوی تن دخترک رو میده،صبح ها تا ظهر توی تخت دراز میکشه اشک
میریزه و بالشش رو بو میکشه ! حوصله ی کار کردن نداره هیچوقت نمیتونست 2 تا کار رو باهم انجام بده . الان هم داره کار میکنه ! روی رفتنش کار میکنه ، تمام ذهنش پر شده از یه مشت سوال بی جواب که داشت
ذره ذره ذهنش رو می خورد ! مثل ساس شبها به سلول های خاکستری ذهنش هجوم میارن و با نهایت بی رحمی
شیره ی خیالاتش رو مک میزنن و براش خارش سوال های بی جواب رو باقی میزارن و میرن ! تنها چیزی که به یاد میاره اینه که همه چیز از یه شوخی کودکانه شروع
شد ، یه شوخی مضحک توی یه فضای مجازی به اسم نت ، اولین شبی بود که احساس میکرد
بیش از حد خوشحاله و دوست داره این انرژی مثبت رو به کسی انتقال بده ! تازه باهاش آشنا شده بود ، بهش گفته بود اونم شکست خورده و حس میکنه
خیلی نا امیده . از آخرین باری که با یه دختر رابطه برقرار کرده بود 2 سال میگذشت و حس
میکرد از همه نظر آماده پذیرش رابطه جدیده ! خیلی وقت بود دنبال کسی میگشت که تنها و تنها مال خودش باشه و غیر از
اون به کس دیگه فکر نکنه ، بارها تو بیداری های شبانه به خودش گفته بود تنها چیزی
که ازش میخواد اینه که دوستش داشته باشه همین و بس ! و خیلی بود های دیگه ! روز ها پشت سر هم میگذشت و مثل 2 تا نهال که با هم رشد میکنن به هم
پیچ و تاب میخوردن و رشد میکردن و شعر احساسشون تبدیل به شاهنامه میشد ! اولین باری که به دخترک گفت عاشقش شده رو جلوی چشماش مرور میکرد ! دخترک بهش قول داده بود تا اخرین لحظه زندگی در کنارش باشه و هیچوقت
تنهاش نذاره ، فکر میکرد خوشبخت ترین انسان روی زمینه و دخترک تا نهایت دنیا به او
طعلق داره . الان وقتی به اون روزا گذر ممیزد و خاطرات شیرینش رو مرور میکرد خندش
می گرفت ! حس میکرد که داره تو خاطراطش زندگی میکنه فکر میکرد هنوز هستش و حضورش
رو توی اغوشش احساس میکنه و حس بوسه ی اولینش رو فراموش نکرده . هنوز هم با لحن صدای دلنشینش اروم میشد و دروغ های کوچیک و بزرگش رو
برای خودش با توجیه های کودکانه به حقیقت تبدیل میکرد! هنوز هم گاه و بیگاه دخترک رو ناخواسته صدا میزد و منتظر بود تا از
اتاق دیگه یه صدای آشنا بازتاب صداش بشه و وقتی نا امید میشه تازه یادش میاد که
تنها شده ، وقتی دخترک بهش گفت که داره ازدواج میکنه حس کرد خرد شده ، له شده .
تیکه های احساسش اونقدر ریز شدن که نمیشه بهم چسبوندشون .یاد دخترک اورد که یا
زمانی وقتی توی آغوشش اروم گرفته بود بهش گفته بود که اگه تنهاش بذازه هیچ چیز
براش باقی نمیذاره . اما حالا با یه جمله خیلی ساده اون رو پرت کرده به نا کجا
اباد زمان .یه جای غریب که هرچی میگرده نه اشنایی پیدا میکنه نه اینکه راه برگشتی
رو پیدا میکنه ! تمام دست نوشته های عاشقانه ای که برای دخترک نوشته بود روتخت پهن بود
، همون دست نوشته هایی که هر کدوم پاره ای از روحش بودن و از ریختن قطره های
احساسش روی کاغد به وجود اومده بودن . همون دست نوشته هایی که دخترک با صدای زیباش
میخوند و میگفت که زیبا ترین چیزهایی هستن که تو زتدگیش بهش هدیه دادن ! حس نا توانی اونقدر زیاد بود که دیگه تاب تحمل نداشت ، زیبا ترین لباس
دخترک رو به اغوشش گرفت و روی تخت دراز کشید و چشمهاش رو به سقف دوخت ! داشت نتیجه گیری میکرد مهمترین تصمیم زندگیش بود ، حس میکرد باید قدم
رو تنها راهی بذاره که براش باقی مونده . لبخند شیرینی روی لباش نشست ، حس بخشش تمام وجودش رو فرا گرفته بود ،
نمیتونست دخترک رو نبخشه . نمیتونست هیچوقت زیبای بی همتاش رو نبخشه چون عاشقش بود و یه عاشق از
همه چیزش برای معشوق میگذره ، بخشش که کوچکترین کاری بود که میتونست براش انجام
بده ! به خودش اومد با یه دل خیلی آروم و پیراهنی در آغوش و سکوتی که به اوج
میرسوندش توی اتاقی که هنوز هواش بوی نفسهای دخترک رو میداد روی تخت دراز کشیده
بود تنها عکسی که از دخترک براش مونده بود رو بوسید . تیغ رو توی دست راستش گرفت و
خیلی آروم روی دست چپش سور خود . تیغ رو به دست چپش داد با شهامت روی رگ دست راستش
کشید ! هنوز لبخند به لب داشت و خوشحال بود ولی سوزش شدیدی توی دستاش حس
میکرد. به آینه ی بالای تخت خیره شده بود تخت سفید تبدیل به حوضچه ی خون شده
بود و دست نوشته ها کم کم رنگ شفیدشون رو به دست فراموشی می سپردن و سرخی خون رو
با آغوش باز پذیرا میشدن ! تمام بدنش بی حس شده بود ولی هنوز لبخند میزد ! و چشمهاش بسته شد
و کنون من در تاریکی
خیال خویش نشسته ام و از پنجره تاریک زندگی به فاجعه
ی زیستن مینگرم ! برای زیستن دلیلی می
خواهم که نفس کشیدنم را به شماره نیندازد! بازی ساده ی من با
کلمات تکراری زندگی ام روحم را ویران کرده ! برای گریز از این
بیهودگی با ثانیه ها به جدال نشسته ام تمنای سکون دارم اما
چه سود که ثانیه ها برای گذر خلق شده اند و من هم برای نومیدی. اری اینچنین به خود
خوش می نگرم و بیزار میگردم از اینهمه پوچی مطلق ! از اینهمه خالی بودن
به کدام سو فرار کنم که ردپایی از خوش نیابم؟ یار دیرین من یار خیانت کار من که
به نظاره سوختن من نشسته ای و از درون مرا میسوزانی ای تویی که تا نهایت
کمال پوچی همراه من هستی و از تو هیچ گریزی ندارم !!! چگونه از تو گریز
زنم؟ مرا یاری کن ای قاتل
من ! من تمنای داشتنت را
سالهاست که به دست فراموشی سپرده ام و کشف حضور تو مانند
افتی باغ بابل بیتای مرا ویران کرد! اه که چه زیبا بر بند
بند وجودم نشستی و چه صادقانه مرا در تهایی خویش غرق لذت کردی ! کنون به هر سو که
مینگرم تورا میابم که شادمان
ملکه ذهن ویران من شده ! و به رقص نشسته ای و
از گریه های من به اوج میرسی و نهایت لذت را به سور می نشینی !!! ای من ای زیبای مملو از
فساد من رها کن مرا کنون که
دیوانه وار عاشق زیستن بی تو شده ام ! ولی چگونه؟ من که دیگر نداشتنت
را نا توانم ! ای که آسمان و رسمان
ما تارو پودش تا بینهایت پایبند است! عاشق بیزاری تو ام ای
بینهایت ظلمت من !
آه ای خالق یکتا ای بی نهایتی که نهفته ای در همه چیز ای لایتناهی که در حماقت نسل من ریشه کرده ای ای معبود گمشده ای عابد گم کرده ای شکوه سوخته در خیال من ای منجی آزمند ای پاکی لبریز ابتذال ای مالک دخمه ی سنگی اشک مادرانم را بنگر که از عدالت تو کور شدند ! ای خفته ی مطلق بیدار تاریخ به چهره ی برادرانم منگر که از خود خویش بیزار می گرده ! چهره هایی که در بهار خویش عروسان زمستانی تلخ و زودرس اند ! که مالامال درد رو به آسمانت برای تو لبخند می زنند ! آه به گریه منشین که چنین آبروی مقدس اشک را حرام می کنی !!!! (مسعود)
زنده ماندن دردناک ترین حادثه است! چگونه از اینهمه خالی بودن ،اینهمه بیکسی،اینهمه خلوت به وحشت نمی افتیم؟؟؟ چه خوشبخت است انکسی که دوست می دارد و عشق می ورزد! و احساس امن دوست داشتن را در چشمان خالی اینهمه بودن خیالی کشف می کند و او را خالی نمی یابد! در میان اینهمه سایه یک تن را حضور می یابد و به ادراک احساس ایمان می آورد!! و من چه زیبا تنها نشسته ام در این شهر که دیگران شلوغ پندارش می کنند! و من متولد شدم،ناگهان در میان اینهمه پوچی خود خود را یافتم و پناه آوردم به آغوش گرمش! آه که چه کامل است این خود من که هرچه گشتم هیچ نشانه ای از او در من های دروغین اطرافم نیافتم! آنهمه منی که دروغین بود،خالی و خیالی و سکوت من که دیگران را به شکایت فرا خواند و بدگمانی،از همین بود که با او در گفتگویم! چه حرف هایی،حرف هایی که در قالب کلمه جا نگرفت و سر به ابتذال گفتن فرو نیاوردو چون کوهی بر دوش من سنگینی میکرد! آری کنون من چون کودکی همبازی خویش را در شهر مردگاه یافتم و با او خالی می شوم از اینهمه درد!!!!! خسته شدم از اینهمه تظاهر به اینکه زتندگیم شاهکاره!!!! تظاهر به اینکه خیلی خوبم و هیچکس زندگیش بهتر از من نیست! تظاهر به اینکه از هیچکس و هچ چیزی ناراحت نیستم،از اینکه همه بیان بشینن کنارت بهت نگاه کنن انگار بودا رو نگاه میکنن! خسته شدم از اینکه یه احمق بهم بگه خوش به حالت خیلی زندگی خوبی داری. دوست دارم داد بزنم بگم مردک احمق تو یه روز جای من باش ببین میتونی تحمل کنی؟؟؟؟؟؟ زندگی سگی!!!!بی پولی!!!!!بی برنامه گی!!! بی هوده بودن!!!! تو خانواده که مادرت به فکر همه پسراشه جز تو تو یه خانواده که پدر از پدر بودن هیچ چیزی بلد نیست! تو یه خانواده که 4 تا برادر داری، جلوی همه پز میدی اینا مثل کوه پشتتن ولی توی تنهایی به این نتیجه رسیدی که قد سگ براشون ارزش نداری !!!! برادرایی که فقط از برادر بودن شعار دادن رو یاد گرفتن! برادری که تو رو فقط برای کارش دوست داره،کاش دوست داشت اونوقت حرس نمی خوردم که داره مسخرم میکنه. دارم کم میارم !!!! من هیچوقت تو زندگیم به اینجا نرسیدم که حس کنم استانه تحملم دیگه تمام شده!!! دیگه واقعا خسته شدم از این زندگی تصنعی که دوست ندارم یک ثانیه دیگه تجربش کنم!!!!! خیلی وقتها به هر کسی که نگاه میکنم حسرت می خورم!!!!!!! به خودم و زندگیم لعنت می فرستم که چقدر به پستی رسیدم که باید به زندگی هر سگی حسرت بخورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ توی تاکسی که میشینم دوست دارم جای هر کسی باشم جز خودم!!!!!!! من دارم اوج نوستالژی یه زندگی آروم و راحت رو تجربه میکنم!!!!!! دارم دیوانه میشم !!!! اگه حضور یه دختر کوچیک نبود اگه ترس از اشکای پاکش نبود،اگه دوست داشتنش نبود، خیلی راحت تر از اون چیزی که فکر میکردم به انتها می رسیدم!!!!!!! فقط خیلی نابودم!!!!!!!!!!!!!! صبح توی خواب حس میکردم شخصیتم مشکل دندون داره و درد شدید! یعنی کاراکتر من توی خواب حس درد داشت و با دندون به دیوار حمله میکرد و گاز میگرفت جدی میگم من توی خواب داشتم دیوار رو گاز میگرفتم! البته اگر الان حالت انسانی من بهم اجازه میداد باز همین کار رو انجام می دادم! به شدت احساس ناتوانی میکنم همیشه از اینکه من دوباره متولد بشم و یه شروع جدید داشه باشم متنفر بودم ولی حالا آرزو میکنم کاش به 7 اسفند 67 ساعت 9 صبح برمیگشتم که فقط و فقط از بدو تولد به فکر دندونای نداشتم باشم! توی خیالم با حاجی دردو دل میکردم آخه توی واقعیت که کلا حاجی کاری به وجود مبارک ما نداره داشتم بهش میگفتم : اخه حاجی جون پدر من ،عزیز دل من،من فدای اون سیبیلات بشم پدر من تو که پول تپل به ما ندادی،پارتی کلفت هم که ندادی واسه یه کاری، کلا تو زندگی هم نگاهی ننداختی ببینی من کجای این دنیای قشنگ و آروم و دوست داشتنی هستم. حداقل یه سری دندون صدفی میدادی که یه عمر دعات کنیم نه این دندونای اهکی رو ! خلاصه من دارم به معنای واقعی کلمه قالی زیر پام رو گاز میزنم! راستی داشت یادم میرفت تو که خدایی کلی دب دبه و کب کبه داری ! اخه تو فکر نکردی انسانیت خودم رو من با این درد زیر سوال میبرم و به خانواده ی محترمت محبت لفظی میکنم؟ اخه این درد دندون چه خلقتی بود؟؟؟ به چه دلیل این درد رو خلق کردی؟؟؟ اخه حکمت یعنی چی توی این مقوله ی درد دندون مهربون؟؟؟ خدایا به این بنده ی بیچاره یه اندک آرامشی عنایت فرما(الاهی یا رب العالمین) مسعود شهریور 89 8.30 صبح بدون اميد از زير دوش اب گرم بيرون ميام،هنوز چشمام مستي خواب رو حس مي كنه! يه شروع تكراري ديگه! هراس دير رسيدن هر روزه! يه چهره نابود توي ايينه،شونه كردن موهايي كه مدتهاست مدل زندگي تكراري رو تجربه ميكنن! پوشيدن لباس هاي هميشگي و درك اعتماد به نفس ويران و نداشته! يك جفت كفش و يك صاحب و باخت دوباره صاحب اين بار از نظر عددو هر دو مدتهاست كه ارزوي براورده نشده دارن،اون يكي ارزوي يه واكس چرب و چيلي و اين ارزوي يه دلگرمي خشك و خالي. چهره هاي تكراري كه توي قالب مشتري بايد تحمل بشن،نگاه خيره دخترايي كه نمي دونم به چه دليل تمناي توجه ميكنن و سكوت سخت نگاه من به شخصيت هاي نقاشي شده اي كه هويت خودشون رو پشت رنگ و روغن قايم كردن! انتظار تلخ ثانيه ها براي رهايي از زندان دلچسب مغازه كه تنها اتفاق شيرين جهنمش كه اب حكم طلا رو داره تنها حضور گرم يه دوسته! قدم هاي سخت و لذت درد انگشت هايي كه با كراحت همراهيم ميكنن! دود سيگار كه تنها مونس افكار سوخته و رو به زوالمه! تنفر بودن تو دنيايي كه ادماش ارزش حرف زدن رو هم ندارن! هواي گرم كولر اتاق كه باي خنك باشه،طفلك مثل صاحبش توي جووني ژير شده و حس ناتواني ميكنه! خواب و درد هميشگي زانو كه تنها همراه جدا نشدني شده! صداي مرگ بار اواز صبح و يك تكرار دوباره!!!!!!!!!! مسعود آخه هيچكس نمي خواد قصه هاشو (برای تمام هستی من که هست و نیست!) ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم یار من شکیبا باش و مرنج از دستم تو چرا؟! تو که از حال دلم با خبری شکوه از ریزش اشکم داری؟ یار من با من باش شعر من بی عشق تو مخلوطی از حرف است هذیان است شعر من را تو به لمس دستم شوروغوغایی ده لحظه ای گوش به سوسوی تمنایی ده که دل ِ در بادم ز وجودت دارد یار من شکیبا باش... اگر از خیابان خاطراتت،عبور کرده ام چرا رد پایم را پاک کرده ای؟ واگر برایت ، تنها گل خوشبوی بهاری بودم، چرا پژمرده و افسرده در کناری افتاده ام؟ شاید تصوّرم غلط بود، وشاید تو آن کسی نبودی، که در باورم، ساخته بودم؟ امروز برای اشتباهاتم، دارم افسوس را ، در تک تک روز های رفته حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم! و حرفهایی هست برای نگفتن،حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی اورند و سرمایه ی ماورایی هرکس حرفهایی است که برای نگفتن دارد. حرفهایی که پاره ی بودن ادمی اند و بیان نمیشوند مگر انکه مخاطب خویش را بیابند! شاندل گرداگرد لحظه های روحم عطر تنت!! از شادی میهمانی تن تو عشق بازی تیک تاک ساعت با سکوت میان ما!!!! و من باز غرق نظاره ی سکوت میانمان! مسعود آرامش یعنی یک خانه چوبی خارج شهر! آرامش یعنی صدای سوختن چوب توی شومینه! آرامش یعنی حس گرمای اتش! آرامش یعنی درک یک لحظه! آرامش ارامش یعنی طعم شراب انگور! آرامش یعنی دود سیگار که فضا رو در اغوش کشیده! آرامش یعنی حس بودن! آرامش یعنی خواندن! آرامش یعنی از تو نوشتن،برای تو نوشتن! آرامش یعنی همه چیز رو تو دیدن! آرامش یعنی نشستن و سپیده صبح رو تماشا کردن! آرامش یعنی لمس کردنت! آرامش یعنی گونه هات رو بوسیدن! آرامش یعنی صدای تو،یعنی سکوتت رو تماشا کردن! آرامش یعنی نگاه تو! آرامش یعنی خود تو رو داشتن!!!!! مسعود
عطر دلنشینت تمام تار و پود ذهنم را به آغوش کشیده . ارزو میکنم ، ای کاش هیچ لحظه خیالم مملو از حضورت نبود . تمام کوچه های خیالم را در پی خلوتی میگردم که از عطرت خالی باشد. که لذت زجر اندیشه تو پر از گم شدن باشد . زجر این اندیشه زنگار گرفته زجر این خیال کشنده این فکر مرگ آور که در قلب و روح تو مالک هیچم این خیال نا ارام که هیچ یک از ثانیه هایت در اندیشه من سر نمیشود . چگونه بخوانمت که بازتاب صدایم باشی؟ چگونه دوستت بدارم که هر صبح و شبت دوستم بداری چگونه پرستشت کنم که مرا لایق بندگی در قلمرو خدایی خویش بدانی. مسعود از نگاه تو شاید تنها لذت بوسه ای کوچک هر شب به ستاره ها می نگرم و و یاد تورا در قصر با شکوه ذهنم به سور شاهانه می نشینم هر ستاره نشان از تو برای من می آورد و ماه نقش رخ بیتای تو را به چشمان منتظر من هدیه می دهد . شادم از بودن با تو دلشاد تر از اینکه لذت ثانیه ها را به یاری لبهای تو پرپر می کنم . مسعود می خواهم سرود فریاد سردهم آسمان هم رنگ سرنوشتم به خود گرفته دوست دارم ببارم و سیلاب اشکی جاری کنم قطرات مروارید گون دیدگانم همچون باران بهاری بر دشت لاله بی انتهای دامانت ببارد و سیرابش کند دستت رادر دستمبگیرم و همچون پیامبری که خدای خود را می خواند محبت را از چشمانت گدایی کنم گرمای صدایت مرا از زمین می رهاند و روح زنگار گرفته ام را تا ناکجا اباد می برد آری می خواهم سرود فریاد سردهم اندکی می اندیشم سکوت زیباترین سرود است. هنگامی که هیچکس گوش نوازش به فریاد خسته ات نمیکشد (کودک گم شده) در این بن بست دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم دلت را می بویند روزگار غریبی ست نازنین وعشق را در کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بن بست کج و پیچ سرما اتش را به سوختبار سرود شعر فروزان می دارند به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی ست نازنین انکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ امده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر با کنده و ساطوری خون الود روزگار غریبی ست نازنین تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کباب قناری به اتش سوسن و یاس روزگار غریبی ست نازنین ابلیس پیروز مست سور عزای ما را به سفره نشسته است خد را در پستوی خانه هنان باید کرد احمد شاملو شب است و سیاهی و ستارگان شب است و امتداد سکوت تا بیکران لحظه ها لحظه های پر و خالی از اندیشه و کردار از اندیشه های مغشوش و گنگ، در هم، بی هیچ اثری خواندن اندیشه کردن نیافتن در راه ماندن و گم شدن *** زندگی در گذر است با تمام پوچی ان با تمام پوچی به سان لحظه ای مملو از بازیچه های کوکی و چوبی که نخ ها شان سراسر پیچ در پیچ اسیر دست شوخ و گول قهار طبیعت *** کماکان چرخ می چرخد ولی افسوس هیچ در هیچ بر مدار هیچ استاد محمد علی عزیزی امید سلامتی و تندرستی برای همه . من به دلیل لطف برخی از دوستان عزیز محکوم به داشتن دیدی منفی و تیره از زندگی شدم . حالا ۱ سوال به نظر شما بازگو کردن حقایق زندگی تیرگی به شمار میره؟ ما انسانها بی تفکر سخن می گوییم بی هدف گام برمی داریم و بیهوده عاشق می شویم. هر آینه غم را جانشین لبخند می کنیم و هر دم فریاد سر می دهیم دلبستگی های یکدیگر را نادیده می گیریم و خواسته های دیگران را به چه آسانی زیر پا می نهیم. دم از صداقت میزنیم لیک از درون آلوده ایم همه را به زندگی شایق میکنیم اما خود بیهوده زنده ایم (کودک گم شده) در نیست راه نیست شب نیست ماه نیست نه روز و نه آفتاب ما بیرون زمان ایستاده ایم با دشنه ی تلخی در گرده های مان. هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید که خاموشی به هزاران زبان در سخن است. در مرده گان خویش نظر می بندیم با طرح خنده یی، و نوبت خود را انتظار می کشیم به هیچ خنده ای! احمد شاملو (15 فروردین 1351) یادم باشد روزهای اخر اسفند دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم و گلدانی کنار ماهت بگذارم حال و حل و حلال و حمل و تحمل و تحول و تحویل خوش باد بر انکه این چنین زنجیری از حروف را اهدا می کند و خوش بر انکه به او اهدا می شود . به نقل از حافظه حافظ امروز حافظ موسوی عید که امد فکری برای اسمان تو خواهم کرد زندگی همیشه اینجور پیچ وتاب نخواهد داشت بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی و با درخت و باغچه صحبت کنی پنان نمی کنم که پیش از این سطر ها (( دوستت دارم )) را می خواسته ام بنویسم حالا کمی صبر کن بهار که امد فکری برای اسمان تو و سطر های پنهانی خود خواهم کرد کمی صبر کن... شاید هنوز هم بتوان به چشم دیگری خیره ماند و سبز شد در بهار نفسی چاق در تابستان دلی قبراق در پاییز چشمانی براق و در زمستان اغوشی بی فراق برای هم ارزو کنیم
هفته نامه چلچراغ ( حبیب رضایی)
سالی نو همراه با انسانی نو برای دوستان ارزو دارم آری زندگی ما از بدو تولد تا لحظه پیوستن به مادر طبیعت در حال نبرد با ناملایماتش می گذرد بسیاری از ما وقتی با مشکلی رودررو می شویم به شانه دیگران تکیه میکنیم. یا اینکه از ترس شکست چشم بر ان می بندیم و با نهایت حقارت از کنارش می گذریم باید بدانیم که مشکلمان هر اندازه که بزرگ جلوه کند خداوند پا بر زمین نمی گذارد تا انرا حل کند. زیرا هیچکس غیر از خودمان نمی تواند مشکلمان را حل کند و در نهایت انسانی در این غم کده به ارامش می رسد که شهامت رودررویی با مشکلات را در خود به وجود بیاورد و این ناملایمات را به ملایماتی دلنشین تبدیل کند ( کودک گم شده) بهترین آرزوهایم برای همه شما دوستان زیبا زندگی کنید - هیهات! (( الحق که من چه پست و پلیدم من رود پاک را در لحظه خشم در ذهن خود به دامان مرداب برده ام بیچاره من که خرمن عمرم را با دست خویشتن در شعله های آتش خشم نهاده ام)) (حمید مصدق) سقرات زیبا میگوید : زندگی بدون صداقت فاقد ارزش است چیزی که خیلی از ما در زندگی فاصله زیادی از آن گرفته ایم بسیاری از ماحتی با خودمان نیز صادق نیستیم . (کودک گم شده) ای کاش رسم محبت ورزیدن را از پروانه می آموختیم دیوانه وار گرد شمع می گردد تا ذره ذره وجودش تصاحب شود. من مسکین هیچ ندارم بجز رویا هایم اهسته گذر که گام بر رویا هایم می نهی. بی دلیل سیاه شد جملاتی بی سبب نقش بست و لحظاتی بیهوده تلف شد ای نهایت نیکی نهایت کمال خدایا.اهورامزدا... یا هرچه که نیکان خطابت می کنند در زوال وجودم در این هزارتوی -تودرتو بی هیچ چراغی به دنبالت می گردم (کودک گم شده) ![]()
![]()
اون شب حس میکرد که دخترک همون کسی که سالهاست دنبالش میگرده .دخترک ساده بود ، آروم
بود ، زیبا بود ، ![]()
![]()
![]()
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه
اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه
اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که
بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات
حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را
می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا
تو یا مرگ، تو هم گفتی، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس
عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی
می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش
بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره
که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند،
حالا که همه بدنم داره می لرزه، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی
چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که
دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های
آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی
که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که
بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو
بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی
گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا
بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز
یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته
ولی نمی دونست عشق تو، تو قلب منه نه توی چشمام. روزی که بابام ما
را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش
خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو
نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم
هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو
نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو، دستای
یخ زده ی غریبه ای تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن
دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز
خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن
ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح
چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …
پدر مریم نامه تو دستشه، کمرش شکست، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش
ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و
داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت
آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش
قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد
نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند
سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو
برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر
رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم برای
همیشه بسته شده بود. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر
مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!
مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی
واسه جبران پیدا نمی کنند …![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دلم اهل شكايت نيست
هزار شاكي خودش داره
خودش گيره , گرفتاره
همون بهتر كه ساكت باشه اين دل
جدا از اين ضوابط باشه اين دل
از اين بدتر نشه رسوايي ما
كه تنهاتر نشه تنهايي ما
كسي جرمي نكرده گر به ما اين روزها عشقي نمي ورزه
بهايي داشت اين دل پيشترها كه در اين روزها نمي ارزه!!
كه كار ما گذشته از شكايت
هنوزم پايبندم در رفاقت
مي ريزه تو خودش دل غصه هاشو ![]()
قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر![]()
![]()
![]()
![]()
جاریست هنوز
فریاد میکشم از شادی
میهمان نیز منم!
به اوج میرسیم از وصال دو لب
دو لب سوزان ز شهوت!
بند بند انگشتانم
غرق لمس حریق تن توست!
اه که چه زیباست
چشمانت میگویند عشق اجباری است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یک سبد گل تقدیم به شما . ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یک سبد گل با صداقت به تمامی شما ![]()
***![]()
![]()
زیر گام هایت گسترده رویاهای من است![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



