تمام تار و پود ذهنم را
به آغوش کشیده .
ارزو میکنم ، ای کاش
هیچ لحظه خیالم
مملو از حضورت نبود .
تمام کوچه های خیالم را
در پی خلوتی میگردم
که از عطرت خالی باشد.
که لذت زجر اندیشه تو
پر از گم شدن باشد .
زجر این اندیشه زنگار گرفته
زجر این خیال کشنده
این فکر مرگ آور
که در قلب و روح تو مالک هیچم
این خیال نا ارام که
هیچ یک از ثانیه هایت
در اندیشه من سر نمیشود .
چگونه بخوانمت
که
بازتاب صدایم باشی؟
چگونه دوستت بدارم
که
هر صبح و شبت دوستم بداری
چگونه پرستشت کنم
که مرا
لایق بندگی در قلمرو خدایی خویش بدانی.
( کودک گم شده)







